حضور خالص پیش درآمد غیر قابل درک گذشته است که آینده را نابود میکند در حقیقت همه ی حس ها خاطره اند
وقتی یک نفر بخواهد شوخی کندُ ممکن است کمی از حقیقت دور شود آدم بزرگها عاشق اعداد و ارقام هستند مثلا اگر به یکی از آنها بگویید یک خانه دیدم روی بام هایش کبوتران... آنها نخواهند فهمید اما اگر بگویید یک خانه ی ۲میلیاردی دیدم خواهند گفت: به به چه خانه ی قشنگی!!! اهلی کردن چیزیست که قالبا فراموش میکنند... /آنتوان دوسنت اگزوپری/ خیلی چیزها هست که تقصیر تو نیست.یا تقصیر من.تقصیر پیشگویی ها هم نیست، یا دی.ان .ای یا پوچی تقصیر ساختارگرایی یا سومین انقلاب صنعتی هم نیست. همه میمیریم و ناپدید میشویم اما برای این است که طرز کار این جهان خود بر انهدام و فقدان استوار شده. زندگی ما، فقط سایه ای از اصول راهنماست.مثل وزیدن باد.میتواند بادی تند و وحشی باشد یا نسیمی ملایم، اما عاقبت هر باد فروکش میکند و ناپدید میشود.باد شکل ندارد.فقط حرکت هواست.باید به دقت گوش کنی وبعد استعاره را میفهمی! کافکا در ساحل/هاروکی موراکامی/ص۴۷۸ نه حتی مفهومی منسجم در دنیای بی نظم مغزم یافته ام ونه حتی به آسانی ها سلامی گفته ام! من سلامم را قورت دادم وقتی یاد خداحافظی افتادم و مصدر رفتن من فقط گاهی به احترام مفهوم ها سکوت کردم گاهی به احترام نامفهوم های مغزم فریاد کشیدم من فقط خندیدم آن هم به مهتابی که هیچ وقت نفهمید و دلم روزها و شبها بیداری کشید تا بیزاریها به پایان برسند من فقط گاهی گریه کردم به خاطر مهتابی که فکر میکرد نفهمیدن یعنی نبودن به خاطر مهتابی که تا صبح هزار برنامه ی بی سر و ته رادیویی را شنید و نشنید من فقط وقتی چشمهایم خیلی سنگین شدند وقتی ماه رفت درست کنار پنجره ام ایستاد رادیو را خاموش کردم و راه شب تمام شد و تمام نشد به خاطر مهتابی که هنوز نمیخواهد مفهومی بشود و پنهان شود پشت کلمات و هزاران مهتاب نفهمندش من فقط به خاطر تمام مفهوم ها خواستم که هنوز باشم و اگر نمیخواستم هم بودم!!! با همین دیدگان اشک آلود از همین روزن گشوده به دود، به پرستو،به گل،به سبزه،درود! به شکوفه، به صبح دم،به نسیم، به بهاری که میرسد از راه چند روز دگر،به ساز و سرود ما که دلهامان زمستان است، ما که خورشیدمان نمیخندد ما که باغ و بهارمان پزمرد ما که پای امیدمان فسرد، ما که در پیش چشممان رقصید این همه دود زیر چرخ کبود سر راه شکوفه های بهار، گریه سر میدهد با دل شاد! گریه ی شوق با تمام وجود! ... ... ... مهدی اخوان ثالث دارم برای چند روزی میرم به شدت نیاز دارم که برم از همان روزی که فهمیدم طرح چیست هیچ وقت نقشی را واقعا از طرح نزدم درست یادم نمی آید اما انگار از همان وقتی یاد گرفتم مشغول باشم که از آزادی خود بیزار شدم،که آزادی آزارم داد! دقیقا از همان روزی که متفاوت بودن را دیوانگی خواندند من معمولی شدم به اندازه ای معمولی که بینشان لباس خاکستری پوشیدم! از همان روزی که فهمیدم حسن یوسف ها زود پیر میشوند لوبیا کاشتم، دقیقا از همان روزی بی برنامه شدم که فهمیدم برنامه ریزی چیست! دقیقا از وقتی منظره نکشیدم که مزه ی مفهوم را چشیدم دقیقا وقتی شروع کردم گاهی منظره بکشم که فهمیدم مردم دوست دارند یک تکه از بیرون روی دیوارشان باشد اما قدم از قدم بر ندارند! وقتی سرم از درد خود به خود جیق کشید از داد و فریاد ترسیدم وقتی بیداری کاری از پیش نبرد با خواب دوست شدم، هر بار که بیدار شدم به خواب نفرین کردم، اما باز هم پناه بردم به خواب دقیقا چند ساعت بعد!!! روزگاری اورا میجستم،خود را میافتم،اکنون خود را میجویم اورا میابم من آرزویی دارم که هیچ کس نمیداند چیست آرزویی که شاید کسی آن طرف این کره ی خاکی داشته باشد شاید کسی کنار دستم، آرزویی که هیچ کس واقعا آن را ندارد حداقل جزییاتش مخصوص من است آرزویی که به اندازه ی رنگ قرمز برایم جذاب است و به اندازه ی آبی آسمانی آرامش بخش آرزوی من به اندازه ی اینجا تا کره ای ناشناخته دست نیافتنی است آرزوی من به اندازه مدادم دست یافتنیست هر روز که میگذرد امیدم بیشتر میشود هر روز که میگذرد نا امیدتر میشوم من وقتی از سقف اتاقم برای نقاشی ایده میگیرم امیدوار میشوم من وقتی از آدمها میگریزم نا امید میشوم من وقتی بین بازارچه های صمیمی نقش جهان قدم میزنم امیدوار میشوم آرزوی من همین نزدیکیست شاید هر شب خوابش را میبینم شاید هر روز هم، فکر میکنم شاید کسی باشد که آرزویش همین باشد میگویم شاید او هم روزها به این فکر کرده باشد که از کجا باید شروع کرد!شاید او هم شبها خواب میبیند! من به تیک تاک ساعت که عادت میکنم با خودم میگویم حتما کسی پیدا میشود وقتی جنازه ی ماهی قرمز عید را کنار بنفشه ها خاک میکنم گریه ام میگیرد فکر میکنم آرزویم نگفتنیست آرزوی من به اندازه ی عدد 5 رویاهای یک پسر بچه بزرگ است و به اندازه ی 5 ریالی جوانی هایش کوچک! آرزوی من وقتی بزرگ میشود که من خودم را کوچک میبینم آرزوی من وقتی میمیرد که من مرده باشم وقتی میخندد که دنیا میخندد که خورشید حقیرانه از لابه لای برگهای یاس به زمین میرسد! آرزوی من هر روز به من نزدیکتر میشود...! /مهتاب/












چند ماهی میشه که رودخونه ی شهر شنگولی خشکه
سطحش ترک برداشته و
همش شده پل
راهها نزدیک شده...!
آکواریوم شنهای سفید گرچه خیلی قشنگه و روح آدم رو باز میکنه
ماهیاشو زنده رود به خودش ندیده
اما غم زنده رود دست از دل ما بر نمیداره
زنده رود یک رود نیمه زندست توی کماست
توی این شهر قشنگ غرق شدم نصف من این شهره
درو دیوار سخنگوش
گل و درخت کهنش
و البته زنده رود زلالش
حال و هوای این شهر حال و هوای منه
امروز از صبح آسمون بغض داشت
بغضش نزدیک ظهر گریه شد
وتا 10 شب ادامه داشت
دلم میخواست برم کنار رودخونه زیر این قطره های ریز
بوی نم هزار ساله حس کنم
اما از وقتی خشک شده فقط اشکمو در میاره
از این رو با خانواده رفتیم سمت نقش جهان
من هیچ وقت اونجا احساس تنهایی نمیکنم به جز وقتی که خیلی شلوغه
نم نم بارون و تعطیلی برای عید سعید و زیاد جلو رفتن عقربه ها
باعث شده بود ما باشیم و مغازه ها ی یکی در میون
زیاد میرم اونجا به هر بهانه ای بی هر بهانه ای
بیشتر تنها میرم
چون نگاه کردن به عالی قاپو سکوت لازم داره یا سکوتی از جنس حرف
مسجد فوق العاده ی شاه عباس
وقتی ماه میره بین گلدسته های خوش نقشش فقط نگاه میخواد
شهر شنگولی تو ی نقش جهان هنوز شنگول بود
فکرای زیاد و مزاحم مثل فکر اعداد مغزمو خورد
اما شهر شنگول بازم شنگولم کرد.
پریسای عزیز مشکلی پیش اومده که رفعش میکنم
فعلا تلاشم برای بر طرف کردنش بیهوده بوده به همین دلیل هم هست که اینبار پستم بی تصویره
دوست من ببخش!
نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت
1:9 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
چند ماهی میشه که رودخونه ی شهر شنگولی خشکه
سطحش ترک برداشته و
همش شده پل
راهها نزدیک شده...!
آکواریوم شنهای سفید گرچه خیلی قشنگه و روح آدم رو باز میکنه
ماهیاشو زنده رود به خودش ندیده
اما غم زنده رود دست از دل ما بر نمیداره
زنده رود یک رود نیمه زندست توی کماست
توی این شهر قشنگ غرق شدم نصف من این شهره
درو دیوار سخنگوش
گل و درخت کهنش
و البته زنده رود زلالش
حال و هوای این شهر حال و هوای منه
امروز از صبح آسمون بغض داشت
بغضش نزدیک ظهر گریه شد
وتا 10 شب ادامه داشت
دلم میخواست برم کنار رودخونه زیر این قطره های ریز
بوی نم هزار ساله حس کنم
اما از وقتی خشک شده فقط اشکمو در میاره
از این رو با خانواده رفتیم سمت نقش جهان
من هیچ وقت اونجا احساس تنهایی نمیکنم به جز وقتی که خیلی شلوغه
نم نم بارون و تعطیلی برای عید سعید و زیاد جلو رفتن عقربه ها
باعث شده بود ما باشیم و مغازه ها ی یکی در میون
زیاد میرم اونجا به هر بهانه ای بی هر بهانه ای
بیشتر تنها میرم
چون نگاه کردن به عالی قاپو سکوت لازم داره یا سکوتی از جنس حرف
مسجد فوق العاده ی شاه عباس
وقتی ماه میره بین گلدسته های خوش نقشش فقط نگاه میخواد
شهر شنگولی تو ی نقش جهان هنوز شنگول بود
فکرای زیاد و مزاحم مثل فکر اعداد مغزمو خورد
اما شهر شنگول بازم شنگولم کرد.
پریسای عزیز مشکلی پیش اومده که رفعش میکنم
فعلا تلاشم برای بر طرف کردنش بیهوده بوده به همین دلیل هم هست که اینبار پستم بی تصویره
دوست من ببخش!
نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت
1:5 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت
19:11 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در ششم شهریور 1388ساعت
0:24 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
من نه یک مفهوم شناسم نه یک مفهوم گرا!
نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1388ساعت
1:4 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1388ساعت
21:19 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در سیزدهم مرداد 1388ساعت
12:24 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در هفتم مرداد 1388ساعت
12:11 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در سی و یکم تیر 1388ساعت
11:16 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |
نوشته شده در نوزدهم تیر 1388ساعت
0:38 توسط مهتاب از کنار همین آدمها| |


